137
سوز دلش 1چون علم افروختى
ز آتش آن لوح و قلم سوختى
هر يك از آن سنگ به چشم بدى
در ره معنى 2حجر الاسودى
سرمۀ آن سنگ دهد نور دل
مردمك ديده ازو منفعل
بر سر آن ره كه طريق هُداست
حجرۀ ازواج رسول خداست
ساحتِ آن گنبدِ 3فردوس بود
حور به گيسو كندش رفت ورود
باز بنه گام دگر زان طرف
كاخ صفا بنگر و كان شرف
نيست مجال قدم اجنبى
خفته در آن گوهر صلب نبى
خيل صحابه چه بزرگ و چه خرد
بيش از آن است كه بتوان شمرد
در ته آن خاك كه كانها دروست
آن نه بدنهاست كه كانها دروست
مقبرهاى كز همه اينها جداست
مقبرۀ مادر شير خداست
پاى خسارت منه آنجا دلير
خفته در آن بيشه يكى شير شير 4
كان گهر معدن زر هر يكى
زينت مه زيور خور هر يكى
اين همه در سايۀ آن آفتاب
رفته به خلوتگه عزت به خواب
روز قيامت كه بود نفخ صور
اين همه خيزند در استار نور
خلق جهان مانده همه در مغاك
از شرف اينها زد و سر بر سماك
سر چو برآرند ز جيب غبار
چشم گشايند به ديدار يار
بخت اگر يار شود عن قريب
خاك شوم بر سر كوى حبيب