124
خطبه كند بر سر منبر خطيب
راست چو از شاخ شجر عندليب
نغمۀ داودى و سوز درون
ديده و دل خون كند و غرق خون
چونكه به هم جمع شود ساز و سوز
آن كند آن كآتش آتش فروز
مطبخ آدم به شمال جبل
گشته سكون فقرا را محل
گه كه درو سرزده خون جگر 1
دوده صفت گشته سيه فامتر 2
گه كه درو شعله زده دود آه 3
گشته عيان از شب تاريك ماه
نور كه گه شعله زدش گاه برق
سايه فكنده فقرا را به فرق
قبّه كه بر قلۀ كوه آمده
نور فشان،چون مهى خرگه زده 4
هست عيان در نظر اهل دين
خانۀ ياقوت و سپهر برين
خيز كه شد وقت دعا را محل
ناقه روان ساز به پاى جبل
سر به سرِ آن جبل از هر گروه
5
ريخته چون ريگ به هم كوه كوه
اين عرفاتست فراغت كجاست
هر كسى امروز به خود مبتلاست
كه به كه امروز تواند شدن
جان نكند فكر صلاح بدن
بهر چرا ناقه مبر سوى دشت
باش كه امشب شد و فردا گذشت
خلق فتاده همه پهلوى هم
پهلوىشان رفته و بازوى هم
از جبل و دشت وى آثار نه
هيچ به جز خلق نمودار نه
دامنش از خيل شتر فوج فوج
گشته چو دريا كه درآيد به موج
كوه چنان،دشت،چنين زد به راه
راه روان بر شده تا صبحگاه