109مىگذارم،وتا او نماز نخوانده من هم نماز نمىخوانم.
به راه خود ادامه داديم در حالى كه خورشيد به سمت مغرب نزديك مىشد،به همين سبب دچار دلهره واضطراب بزرگى شده بودم،تا اينكه خورشيد به طور كامل غروب كرد وما از آن سرزمين گذر كرديم.
جويريه مىگويد:حضرت به من فرمود:اى جويريه،اذان بگو.
پيش خودم گفتم:او مىگويد اذان بگو در حالى كه خورشيد غروب كرده است ! اذان را گفتم.
فرمود:اقامه بگو.مشغول گفتن اقامه شدم،همين كه به جملۀ«قد قامت الصلاة»رسيدم ديدم لبهاى حضرت حركت مىكند وسخنى را بر زبان دارد كه شبيه زبان عِبرى بود.
ناگهان خورشيد بازگشت تا آنكه وقت نماز عصر فرا رسيد،حضرت نماز خواند،پس از فراغت حضرت از نماز بار ديگر خورشيد به جاى اوّل بازگشته وستارگان پديدار شدند.
و در حديث ديگرى از جويريه چنين آمده است:
پس از پايان يافتن نمازمان از خورشيد كه در حال پايين رفتن بود صدايى شنيدم كه مانند صداى سنگ آسياب در حال كوبيدن دانه بود،تا اينكه غروب كرد وستارگان آشكار شدند.
جويريه مىگويد:گفتم:شهادت مىدهم كه تو وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستى.
حضرت فرمود:اى جويريه،آيا سخن خدا را شنيدهاى كه