107مردم با شنيدن اين سخنان پراكنده شده و به نماز ايستادند،ولى حضرت سوار بر استر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شده و به راه خويش ادامه داد.
جويريه مىگويد:پيش خودم گفتم:به خدا سوگند به دنبال وى رفته ونماز امروزم را بر عهدۀ او مىگذارم.با اين تصميم به دنبال حضرت راه افتادم،به خدا سوگند از پل سوراء ردّ نشده بوديم كه خورشيد غروب كرد،دچار ترديد شدم،ناگهان حضرت رو به من نموده فرمود:آيا دچار ترديد شدهاى ؟ عرض كردم:آرى اى امير مؤمنان.
حضرت پياده شد و وضو گرفت،آنگاه از جا برخاسته وسخنانى كه همانند زبان عِبرى بود بر زبانش جارى شد،ولى من از آن چيزى نفهميدم.آنگاه صدا زد:«بياييد نماز بخوانيم»!
جويريه مىگويد:نگاه كردم،به خدا قسم ديدم خورشيد از ميان دو كوه خارج شد در حالى كه صدايى از آن شنيده مىشد.حضرت نماز خواند،من هم با وى نماز خواندم،همين كه نمازمان تمام شد بار ديگر شب شد،همانگونه كه اوّل بود.
حضرت رو به من نموده فرمود:اى جويريه،خداى عزّ وجلّ مىفرمايد: «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» 1، ومن خدا را به اسم عظيمش خواندم،او هم خورشيد را برايم برگرداند.
همچنين روايت شده كه جويريه پس از ديدن اين معجزۀ الهى چنين گفت:به خدا سوگند او وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. 2