78
ماٰكاٰنَ ذاٰكَ جَزاٰئي اذْنَصَحْتُ لَكُمْاَنْ تَخْلِفُوني بِسُوءٍ في ذَوي رَحِمِ 1
اِنّي لَاَخْشى عَلَيْكُم أَنْ يَحِلَّ بِكُممِثْلُ العَذاٰبِ الَّذي اودىٰ عَلىٰ ارَمِ 2
راوى مىافزايد: زينب ديگر چيزى نگفت و روى خود را از آنها گردانيد. امّا مردم با شنيدن اين سخنان ملامتانگيز ، حيرتزده و مبهوت مىگريستند و دستهاى خود را از حسرت و اندوه بهدندان مىگزيدند. متوّجه پيرمردى در كنارم شدم و او را ديدم كه مىگريست و ريشش از اشك ، تر شده و دستش را بهسوى آسمان بلند كرده بود و مىگفت: پدر و مادرم فداى اينها، كه سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و زنانشان بهترين زنان و جوانانشان بهترين جوانان است! نسل اينها نسلى بزرگوار و داراى فضيلتى عظيم و بزرگ هستند.
و سپس اين شعر را نيز خواند:
كُهُولُكُم خَيْرُ الكُهُولِ وَ نَسلُكُم
اِذاٰ عُدَّ نَسْلٌ لاٰيَبوُرُ وَ لاٰيُخْزى 3
در اين هنگام حضرت على بنالحسين عليه السلام متوجه