138نامهاى از همسرم آورد و يك عكس هم از فرزندم.
آن روز به مدير كاروان گفتم من امروز كار نمىكنم و مىخواهم به حرم بروم. ساعت حدود 2 بعد ازظهر بود به حرم رفتم و در حجر اسماعيل خود را به خانۀ كعبه چسباندم و گفتم: خدايا! همانطور كه به فاطمۀ بنت اسد على را دادى سلامت على مرا نيز به من برگردان.
مدّت زمانى گذشت به نظر خود پنج دقيقه ولى نگاه كردم ديدم آسمان تاريك و چراغهاى مسجدالحرام روشن شده است. خدا را شاهد مىگيرم كه اصلاً گذشت زمان را حس نكردم و فكر مىكردم پنج دقيقه است كه در آنجا ايستادهام. اين ماجرا گذشت و من به تهران رفتم. در آمد و شدهاى معمول فراموش كردم وضعيت على رابپرسم، ناگهان چشمم به او افتاد كه دستهايش را به ديوار گرفته و دارد راه مىرود. با تعجّب موضوع را از همسرم پرسيدم و او كه تازه متوجّه شده بود، برايم تعريف كرد چند روز است على دست خود را به ديوار مىگيرد و راه مىرود. خدا را شكر كردم و در همان حال نذر كردم كه همه ساله براى خدمت به زائرين خانۀ