131چندانى نداشتيم، اما درد پاى ايشان بيشتر شد، به طورى كه هر ده قدمى كه راه مىرفتند، روى صندلى كه تهيه شده بود، مىنشستند و مجدداً حركت مىكرديم.
شب اول خيلى مشكل بود. اما شب دوم كه مشرف شديم، گفت: به مادرم زهرا عليها السلام گفتم تا حاجتم را برآورده سازد. وقتى سؤال كردم كه آيا در قبرستان بقيع گفتى؟ گفت: «سمت باب جبرئيل، جانمازم را پهن كردم و نماز خواندم، و پس از نماز سرم را به ديوار گذاشتم و عرض كردم: شما مرا دعوت كرديد و من اجابت كردم.»
خدا را شاهد و گواه مىگيرم، وقتى كه ايشان از آنجا برگشت، گويا اصلاً پادردى نداشت. مىگفت:
«دستمالم را به باب جبرئيل كشيدم و به پايم ماليدم».
از آن زمان تاكنون پادرد ايشان به طور كامل خوب شد، صندلى را كنار گذاشتيم، وقتى به ايران بازگشتيم فرزندانمان تعجب كرده بودند كه چه كرديد؟ گفت:
شفايم را از مادرم، حضرت زهرا عليها السلام گرفتم و آمدم.
بعد از آن هر عكسى كه از پاى ايشان گرفتند،