117عالى شهيد مطهرى، داستانى از سفر حج نقل مىكرد و اين داستان مربوط به سالهايى است كه حجاج در مدينه، در باغ صفا بودند. او مىگفت: وارد باغ صفا شدم، ديدم خانمها پيرامون پيرزنى كه گرمازده شده بود، حلقه زده و به او خاكشير مىدهند و به سر و صورتش يخ مىمالند. چون مثل امروز پزشك نبود و همينطور ايرانى هم زياد نبود، پسر پيرزن كه از حرم بر مىگشت، به چهرۀ مادر خيره شد و گفت: «مادر! تو به مشعرالحرام مىروى، به من وعده دادهاند».
همه كمك كردند و حال پيرزن خوب شد ولى من مراقب آن پسر بودم كه چه مىكند. حالت خاصى داشت، تا صبح مشعر در گروه ما بود، شبى كه در مشعر بوديم، تسبيح به دست گرفته و پيوسته قدم مىزد. در ميان مردم نبود. پس از نماز صبح كه به طور معمول همه سوار ماشين مىشدند تا جلوتر بيايند و نزديك طلوع آفتاب وارد مشعر شوند، لحظهاى از ديدن او غافل شدم تا وقتى كه حاجيان را سوار كرديم، از ماشين پياده شدم، اثرى از او نيافتم. پس از جستجو به پشت اتومبيل رفتم و او را در جويهايى كه براى جادهسازى