98مسلمانان براى آنها تنگ شده من خانههاى اطراف مسجد را خريدهام تا مسجد مسلمانان را وسعت دهم. عباس گفت: مرا چه بايد كرد؟ عمر گفت: از اين سه يكى را بپذير: يا آن را به من بفروش تا بهاى آن را از بيتالمال بدهم يا جاى ديگر را، هر جا كه خواهى از مدينه به تو دهم و از بيتالمال مسلمانان آن را براى تو بسازم. يا آن را به مسلمانان تصدّق كن و بر وسعت مسجدشان بيفزاى. عباس گفت: نه، هيچكدام از اين سه را نمىپذيرم. عمر گفت ميان من و خودت هر كه را خواهى حَكَم قرار ده. گفت ابَىّ بن كعب. پس به نزد او رفتند و ماجرىٰ بگفتند. ابَىّ گفت اگر خواهيد حديثى را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدهام براى شما نقل مىكنم. گفتند: بگوى. ابَىّ گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«خداوند به داود فرمان داد كه براى من خانهاى بنا كن تا مرا در آن ياد كنند و زمين آن را نيز معين كن. چون خواستند زمين را بخرند در گوشهاى از آن خانۀ مردى از بنىاسرائيل بود. داود از او خواست كه آن را بفروشد. مرد سر برتافت.
داود با خود انديشيد كه زمين را از او بستاند. خداوند به او وحى كرد كه اى داود تو را گفتم كه خانهاى خواهم كه مرا در آن ياد كنند، تو مىخواهى در خانۀ من زمين غصبى وارد كنى و غصب در كار من نيست. عقوبت تو اين است كه اين خانه را نتوانى كه بنا كنى. داود گفت: بارخدايا! آيا پسرم؟ گفت:
آرى پسرت.
عمر دست در گريبان أبَى ابن كعب زد و گفت: من از تو چيزى خواستم و تو سختترش را از من خواستى، تو را رها نمىكنم تا كسانى بر سخن تو شهادت دهند. پس او را مىكَشيد تا به مسجد برد. و در حلقۀ اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نگه داشت كه در آن ميان ابوذر هم بود.
أبَى گفت: شما را سوگند مىدهم، آيا كسى از شما ماجراى بيتالمقدس