149نمودن درجات آن، خود را به قلّۀ اين كوه نزديك كنم. دلم مىخواهد پر درآورم و به قلّۀ آن پرواز كنم و در ميان غار، كه مانند آشيانۀ عقاب بالاى آن كوه قرار گرفته منزل گيرم!
محمد9 را مىنگرم كه سفرۀ نانى برداشته و از دامنههاى شرقى مكّه (مقابل منزلگاه ما) كه شعب ابوطالب و خانۀ خديجه است، به راه افتاده، ساكت و آرام رازى در دل دارد كه هيچ كس با آن محرم نيست. با نظر دقيق به اين كوههاى عبوس و سنگهاى سياه مىنگرد تا دامنۀ اين كوه مىرسد و به طرف قلّه بالا مىرود. سنگهاى صاف و لغزان و سختى راه، در وى اثرى ندارد. از وحوش و حشرات نمىهراسد، تنهايى خاطرش را مضطرب نمىكند! خود را از غوغاى جمعيت و اضطراب خيالات و اوهام رهانده، خلق را با معبودها و آرزوهايشان پشت سر گذارده است؛ مانند مرغ رميده، در آشيانۀ بلند اين كوه منزل گزيده و از دنيا به چند قرص نان و چند جرعه آبى كه از باران در خلال سنگها جمع شده اكتفا مىكند.
اين غار مدرسۀ عالى و معبد بزرگ اوست. در روز هنگام تابش آفتاب، در سايۀ غار آرام مىگيرد.
چشمها را بر هم مىگذارد و به ديوارهاى غار تكيه مىدهد. به رازهاى قلب و صوت ضمير خود و آهنگ موزون طبيعت گوش مىدهد.
نالههاى خلق مظلوم جهان و نعرۀ خودخواهان را مىشنود.
شعلههاى آتش و ستونهاى دود را بالاى شهرها و مراكز تمدن