140مرخص كرديم و خود به راه افتاديم. در سعى سوم و چهارم من از پا درآمدم و خود را از ميان جمعيت بيرون آورده به منزل مطوف رساندم. رفقا پراكندهاند. اثاث را در محلى ريخته، بعضى براى پيدا كردن منزل در تلاشند، بعضى مشغول طواف و سعىاند.
گوشه بام، بهتر از بارگاه سلطانى!
منزل را بايد اهميت داد، محل ناراحت كه براى خوابيدن شب و شستشو، جا و وسيله نداشته باشد خطر جانى دارد و يكى از موجبات از دست رفتن مزاج و اضطراب قلب همين است، به اين جهت با رفقا قرار گذاشتهايم در انتخاب منزل دقت كنند و بىخوابى و خستگى ما را گيج و ناتوان كرده است. به نمايندۀ مطوف گفتم: گوشهاى را به ما نشان بده تا چشم برهم گذاريم، گفت شما را روى چشم جا مىدهم! كسى را فرستاد گوشهاى از بام طبقۀ دوم منزل را كه گرم و پر از غبار بود به ما نشان داد، پاها را دراز كرديم؛ چه نعمتهايى انسان در زندگى دارد كه متتوجه نيست و چشم دنبال چيزهاى ديگر است، چون از دست رفت ارزش آن به چشم مىآيد! اين گوشۀ بام از تختخواب راحت در بارگاه سلطانى براى ما پرارزشتر بود. همين كه اندكى به خواب رفتيم، سر و كلۀ هيولايى پيدا شد و با صداى خشن ما را بيدار كرد! چه مىخواهى؟ گفت: به من دستور دادهاند شما را با دو نفر اينجا راه بدهم و با شما سه نفرند اين يك نفر بايد پايين بيايد! هر چه ما و آن بيچاره التماس كرديم اثرى نكرد!