118در اولين ورود به سرزمين مقدس، كه خانۀهر فرد مسلمان است، با ترشرويى و درندگى مأمورين دولت روبهرو مىشود؛ چون سراغ اثاث خود را گرفتيم، مردى را نشان دادند كه مديت بالاى سكويى نشسته بود و چند نفر چوبدار اطرافش ايستاده بودند. من چون چند كلمه عربى مىدانستم، سپر بلاى بعضى ايرانيان بود. جلو رفتم و به رسم برادرى اسلامى سلام كردم و از او پرسيدم: اثاث ما چه خواهد شد و از كه و كجا تحويل بگيريم؟ ناگهان چهرهاش برافروخت و چشمان سياهش سرخ شد و با لحن تندى گفت: سيد! مال كوهنا حرامزاده روح روح! سيد اينجا حرامزاده نيست برو برو. مقصودش اين بود اينجا دزد ندارد و كنايه به ما! كه دزدها حرامزادهها هستند! مثل اينكه لغت حرامزاده را براى پذيرايى ايرانىها ياد گرفته بود! ما هم ديديم با اين مرد سخن گفتن نتيجهاى ندارد. معلوم شد اين آقاى خوشخو و خوشرو! رئيس گمرك فرودگاه است. اينكه جواب نشد آيا بايد بمانيم يا برويم، به كجا مراجعه كنيم؟ از درب ديگر سالن فرودگاه بيرون آمديم. اتوبوسها ايستاده اند براى بردن حجاج به شهر خواستيم سوار شويم، باز آن مرد را ديدم آنجا ايستاده، چون رفقا ناراحت و نگران بودند، گفتم شايد حالش بهتر و خويش آرام شده باشد. بااحتياط نزديكش رفتم و با ملايمت سراغ اثاث را گرفتم. ناگهان برافروخت و فريادى زد و كلمات سابق را شديدتر تكرار نمود. مىخواست به طرفم حملهور شود؛ چون با آن ضعف و خستگى كتك با مزاجم سازگار نبود، روى از او گرداندم و باوقار به طرف اتوبوس روان شدم و حساب پذيرايىهاى تا آخر