112وضع ايرانىها بسيار نامطلوب بود، نه زبان مىدانستند و نه مأموران سفارت با حالشان مىرسيدند. براى استمداد و گله به سفارت ايران رفتيم. آقاى پوروالى سفير و اعضاى سفارتخانه هم نمىدانستند چه بكنند. سفير عصبانى بود و مىگفت من هر سال گزارشهايى از وضع حجاج دادهام ولى وزارت خارجه اعتنايى نكرده و امسال هيچ دستورى از طرف دولت نرسيده كه وظيفه ما چيست!
در ميان اين سرگردانى و تحير، جيببرهاى بيروت هم حواسشان جمع بود؛ از جمله هنگام سوار شدن به ترن، جيب حاج زرباف را زدند و معادل سه هزار تومان بردند. همۀ ما متأثر شديم ولى چه بايد كرد! رفقا تسليتش دادند و سرگرم گرفتارىهاى خود شدند.
قرار حركت به سوى جدّه عصر شنبه شد. از بيروت كم كم اسمها و عناوين تغيير مىكرد. حاج على! ساعت حركت شما كى بوده است؟ حاج تقى! چقدر پول سعودى تهيه كردى؟ حاج حسين! ماست بيروت هم همراه بردار. حاج بىبى! لباس احرام را دم دست بگذار. حاج خانم! تو مزاجت خوب نيست خاك شير يخمال را فراموش نكن و. . . البته عنوان «حاج» براى كسانى كه ساعت حركتشان نزديك شده مسلّمتر بود.
در چند روز فرصت در بيروت، بازار كتابهاى مناسك مختلف و بحث مسائل گرم است؛ با هم مىخوانند وعبارات را با دقت معنا مىكنند و مىپرسند. فتواهاى مختلف را براى هم نقل مىكنند. قرائت حمد و سره را بيشتر اهميت مىدهند كه نماز طواف نساء اشكال پيدا نكند! از همه مهمتر، موضوع ماه است و احرام.