170آشكار شد، تكبير گفت و دانست كه به او صحيح الهام شده است و چون چاه را بيشتر كَنْد، دو آهوى زرّين در آن يافت و آن همان دو مجسمهاى بود كه جُرْهميان به هنگام خروج از مكه در چاه زمزم انداخته بودند و نيز درآن چاه شمشيرهايى رويين 1 و سپرهايى يافت شد.
پس از پايان يافتن كار و آشكار شدن آب، عبدالمطلب كنار چاه زمزم حوضى ساخت و خود و پسرش از آن آب كشيده، در حوض مىريختند و به حاجيان مىدادند. 2
اين داستان تاريخى را ابن اسحاق از زبان على بن ابيطالب - ع - بگونۀ ديگر آورده است:
عبدالمطلب گفت: در حِجْر خوابيده بودم، ناگهان، كسى - در خواب - نزد من آمد و گفت: طيبه را حفر كن. به او گفتم: طيبه چيست؟ پاسخ نداد و از نزدم رفت! فرداى آن روز باز در همان مكان خُفتم كه اين بار نيز همان كس آمد و گفت: بَرّه را حفر كن. گفتم: برّه چيست؟ پاسخ نداد و رفت! فرداى آن روز نيز به همان مكان آمده، خوابيدم. بار ديگر همان كس آمد و گفت: مضنونه را حفر كن! گفتم مضنونه چيست؟ او بدون آن كه پاسخى دهد، رفت. فرداى آن روز هم در همان مكان خفتم كه باز همان كس آمد و گفت: زمزم را حفر كن. گفتم: زمزم چيست؟ گفت: چاهى كه نه خشك شده و نه از