130در اوج قدرت عبدالملك مروان، فرزند و وليعهدش هشام در موسم حج به مكه آمد و مشغول طواف شد، خواست حجرالاسود را لمس كند، ليكن جمعيت انبوه طوافكنندگان، اين اجازه را به او نداد، به ناچار منبرى براى او گذاشتند. روى آن نشست و شاميان نيز گرد او نشستند، ناگهان مردى زيباروى، در حالى كه ازٰار و ردايى بر تن داشت و آثار سجده در پيشانىاش آشكار بود، از درب مسجدالحرام وارد و به طواف مشغول شد و چون به حجرالاسود رسيد مردم براى او راه باز كردند و وى به راحتى حجرالأسود را لمس نمود.
مرد شامى به هشام بن عبدالملك گفت: اى امير مؤمنان! اين كيست؟ هشام براى آنكه شاميان به آن حضرت گرايش پيدا نكنند گفت: او را نمىشناسم!
فرزدق كه [ شاعر و حقوقبگير دربار است] آنجا حضور داشت، گفت:
ولى من او را مىشناسم. مرد شامى پرسيد: اى أبا فراس او كيست؟ فرزدق اين قصيده را سرود:
هٰذَا الّذىٖ تَعْرِفُ البَطْحٰاءُ وَطْاَتَهُ
فرزدق در اين بيت (يكاد يمسكه...) به يك نكتۀ تاريخى اشاره كرده