241
يا أبتاه أجاب ربّاً دعاه
«پدرجان! دعوت حق را لبيك گفتى. پدرجان! در بهشتِ برين آرميدى.
پدرجان! مصيبت تو را به جبرئيل تسليت مىگوييم. پدرجان! تو به جوار پروردگارت شتافتى.»
چون مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد، فاطمه گريست! صداى گريۀ فاطمه به رسول خدا رسيد و به او خطاب كرد: «دخترم! گريه نكن، هرگاه وفات كردم بگو:
إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ
و انسانى كه مصيبتى ببيند، خداوند او را به چيزى عوض دهد.»
فاطمه عليها السلام گفت: «و از شما نيز؟» فرمود: «آرى و از من»
مصطفى صلى الله عليه و آله روز سهشنبه و شب چهارشنبه در همان مكانى كه جان به جان آفرين تسليم كردند، دفن شدند - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و آله -
گويا مىبينم زهرا عليها السلام را كه تمام هستىِ متلاشى شدهاش را جمع آورى مىكند و آن را بر سر قبر محبوب مىبَرَد، اما قدمهايش ياراى حمل آن را ندارد! به تربت پدر مىرسد، مُشتى از خاك قبر را برمىدارد و نزديك ديدگان خود كه از گريه مجروح است مىبرد و مىبويد و از روى درد و اندوه مىگويد:
ماذا على من شم تربة أحمد
«كسى كه تربت مُعطّر احمد صلى الله عليه و آله را مىبويد! چه مىشود كه در تمام روزگار مُشگ و غاليهها را نبويد!
آنقدر مصيبت بر من هجوم آورده كه اگر بر روزها فرود مىآمد شب تاريك مىشدند!»
گويا مىبينم زهرا عليها السلام را كه اشگ مىريزد و مردم در پيرامونش از گريۀ او گريانند و گويى قلبهايشان از جاى كنده شده است! آنها، فاطمه را مىبينند كه از لابلاى انگشتانش