126
إِنَّهُمْ كٰانُوا يُسٰارِعُونَ فِي الْخَيْرٰاتِ وَ يَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِينَ ». 1
«آن هنگام كه زكريا، با پروردگار خويش مناجات مىكرد كه:
خدايا! مرا تنها مگذار. تو بهترين وارثان هستى ما دعاى او را اجابت كرديم و به او يحيى را بخشيديم و وضع همسرش را سامان داديم كه آنان در كارهاى خير پيشقدم بودند و از بيم و اميد، ما را مىخواندند و براى ما خاشع و خاضع بودند.»
خداوند در روزگار پيرىِ زكريا، يحيى را كه پسرى پاكيزه بود به او عنايت كرد واز همان زمان كودكى، عقل سرشار و وحى و نبوت را به او ارزانى داشت. يحيى عاشق عبادت و مردى عالم و دانشمند بود و از صولت و شوكت هيچ ظالمى نمىترسيد.
روزى به يحيى عليه السلام خبر رسيد كه «هيروديس» حاكم فلسطين، عاشق دختر برادر 2 خود شده و زيبايى و تناسب اندام آن دوشيزه، دل از دست حاكم ربوده است و تصميم دارد كه با او ازدواج كند. يحيى عليه السلام اعلام كرد كه اين ازدواج، نامشروع و باطل است. آوازۀ مخالفت يحيى در همۀ محافل شهر منعكس شده و به گوش معشوقه رسيد. پس بر يحيى خشم گرفت و كينهاش را در دل پنهان داشت روزى آرايش تمام كرد. زيباترين لباس و درخشانترين جواهرش را پوشيده و با چهرهاى متبسّم نزد عموى خود كه عاشق وى بود رفت و او را به دام زيبايى و شيرين سخنى خود