189اثبات گرديد و مىفرمايد: ما به او مژده داديم كه اسحاق را نيز به تو مىبخشيم كه از پيامبران خواهد شد.
منا و لحظههاى حساس ذبح اسماعيل عليه السلام
اسماعيل گفت: پدرم! هر چه زودتر امر خدا را اجرا كن. وقتى ابراهيم عليه السلام او را به سرزمين سوزان مىآورد، به پدر گفت: ريسمان را محكم ببند تا دست و پا نزنم كه عاطفۀ پدرى تحريك شود و كارد را تيز كن و به سرعت بگذران تا فرمان خدا به زودى تحقق يابد. 1
وقتى ابراهيم عليه السلام مقام تسليم فرزند را ديد، دريافت كه خدا به او فرزند صالحى داده است و او را در آغوش كشيد و بر گونههايش بوسه زد و هر دو گريستند.
هنگامى كه هر دو تسليم امر شدند و ابراهيم گونۀ او را بر خاك نهاد؛ «فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ » .
تَلّ: در اصل به معناى زمين مرتفع است؛ يعنى صورت او را بر مكان مرتفعى، به پيشنهاد خودِ اسماعيل بر خاك نهاد كه مبادا چشمش در صورت فرزند افتد و عواطف غليان كند و موجب تأخير فرمان الهى شود.
ابراهيم عليه السلام كارد را به سرعت بر گلوى دلبندش كشيد، اما كارد كمترين اثرى بر گلوى اسماعيل نداشت و چند بار اين كار را تكرار كرد. گفتهاند:
ابراهيم به خشم آمد و گفت: من به كارد مىگويم ببرد ولى عمل نمىكند.
او از سروشى غيبى شنيد كه چاقو مىگويد: «الخليل يأمرني و الجليل ينهاني»؛ «ابراهيم خليل مىگويد: بِبُر، اما خداى جليل فرمان مىدهد نبر.»