94
انس بن مالك مىگويد: «روزى عربى باديهنشين سراغ پيامبرآمد و به شدت رداى آن بزرگوار را كشيد به گونهاى كه ردا، بر گردن رسول خدا صلى الله عليه و آله خط انداخت و اثر گذاشت. آنگاه به آن پيامبر رئوف خطاب كرد و پرسيد: يا محمد! از آن اموال خدا كه در اختيار توست، دستور بده كه به من بدهند! حضرت لبخندى زد و دستور داد كه چيزى به او بدهند». 1
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
پيامبر خدا در برابر جفا و تندى غريبان در حرف زدن و سؤال كردن و خواستشان، آن قدر صبر و تحمّل از خود نشان مىداد كه اصحاب تصميم مىگرفتند آن غريبان را جلب و بازخواست كنند و نگذارند رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد آزار قرار گيرد. 2
در خبرى وارد شده است كه روزى مردى اعرابى حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و از حضرت چيزى طلب كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او عطا كرد و فرمود: آيا به تو احسان كردم؟ آن مرد گفت: نه، هرگز به من احسان و نيكى نكردى.
اصحاب از ناسپاسى اين مرد خشمگين شدند و قصد آزار او را داشتند، ولى پيامبر آنان را از تعرّض به وى باز داشت.
آنگاه حضرت به خانه رفت و مقدار بيشترى به او عطا كرد و فرمود: آيا اكنون به تو احسان كردم؟ آن مرد گفت: بلى، خداوند به تو پاداشى خير دهد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بر اثر سخنى كه نزد اصحاب من گفتى، ممكن است نسبت به تو بدبينى پيدا كرده باشند. اگر دوست دارى نزد آنان حاضر شو و رضايت خود را اعلان كن تا آن فكر از سرشان بيرون رود. آن مرد به حضور اصحاب آمد و پيامبر فرمود: اين مرد از ما راضى شده است؛ آيا چنين است؟