185روزى ابوطالب از محمد خواست كه در حضور او جامههايش را درآورد و به بستر برود. او اين دستور را با كراهت پذيرفت و چون نمىخواست از دستور عموى خود سرپيچى كند، به عمو گفت: روى خويش را بازگردان تا بتوانم جامهام را بكنم! ابوطالب از اين سخن كودك در شگفت شد؛ زيرا آن روز، حتى مردان بزرگ از عريان كردن همه قسمتهاى بدن خود پرهيز نداشتند.
ابوطالب مىگويد:
من هرگز از او دروغ نشنيدم. كار ناشايسته و خنده بىجا نديدم. به بازىهاى بچهها رغبت نمىكرد. تنهايى و خلوت را دوست مىداشت و در همه حال فروتن بود. 1
درباره كودكى پيامبر آوردهاند كه روزى ياران و همگنانش به جستوجويش پرداختند. پس از تلاش بسيار، او را در سايه ديوارى بيرون شهر مكه يافتند. آنگاه بسيار كوشيدند تا او را همراه خود به يك شبنشينى ببرند كه ساز و طبل در آن مترّنم و انواع بازىها فراهم بود. كودك خردسال به نشانه عذرخواهى گفت:
«انا لم أخلق لهذا؛
من براى اين كار آفريده نشدهام». 2
محمد صلى الله عليه و آله چهار ساله شد. در يكى از روزها كه ضمره ، برادر همشيرش، مثل هميشه گوسفندان را به جلو انداخت كه به صحرا ببرد، محمد به سوى حليمه دويد و دستهايش را به گردن او آويخت و گفت: من مىخواهم با برادرم بروم. حليمه همانطور كه خم شده بود و صورتش را به صورت كودك محبوبش مىماليد، پاسخ داد: تو دوست دارى با او باشى؟ محمد گفت: آرى، خيلى دوست دارم با گله در صحرا باشم. حليمه او را به طرف چادر برد.