93خداحافظى فرزندان با پدران و مادران، با خواهران و برادران. اشكهايى كه بر گونهها جارى بود و يكى از مريض صعب العلاج خود ياد مىكرد ديگرى آرزوى زيارت خانه خدا را مطرح مىكرده و از سوئى از وضع بد مادى خويش و بىهمسر بودن فرزندانش مىناليد و التماس دعا داشت و... .
بالاخره اتوبوسها به حركت افتاد و ساعتى بعد به فرودگاه رسيديم، هر كس اثاثيه خود را برداشت و داخل اوّلين سالن فرودگاه شد. در آنجا رئيس كاروان اسامى را خوانده، گذرنامه و بليط را تحويل داد. ساعت حدود 2 بعد از نيمه شب بود. حسن مثل اين كه دنبال جاى خلوتى مىگشت كه با خالق خود راز و نياز كند، اما جوّ جوّ مسافرت و جوّ هياهو و اضطراب بود، همه در صف قرار گرفتيم تا بازديد بدنى شويم و وارد سالن بعد شويم.
نرگس: حسن! چكار مىكنى؟ چه ذكرى مىگوئى كه با چشم و سر اشاره مىكنى؟
حسن: نماز شب مىخواندم.
على: پشت به قبله؟ در حال حركت؟
حسن: بله، نمازهاى مستحبى را مىتوان در حال حركت و حتى در جهت خلاف قبله به جاى آورد، و ركوع و سجود را نيز مىتوان با اشاره انجام داد.
على: عجب! من نمىدانستم، خوب شد گفتى تا من هم نماز شب بخوانم.
پس از چند دقيقه در سالن ترانزيت چشمم به مدير كاروان افتاد