76موضوعش را در آنجا اعلام مىكنيم.
خوب اگر اجازه مىفرماييد از خدمت شما مرخص شوم.
على: خيلى متشكر از اين كه قبول زحمت فرموديد. ما كه نمىتوانيم اين زحمات شما و درسى را كه امشب به ما آموختيد به هيچ وجه جبران كنيم. از خداوند مىخواهيم كه خودش بر علم و عزت شما بيفزايد و شما را از درياى بيكران معنويت و علم برخوردار كند.
* روز بعد به دكان رفتم و تصميم خود دربارۀ فروش يك دانگ دكان را با شريكم (مالك پنج دانگ) در ميان گذاشتم. او گفت: تا مىتوانى دكان را نفروش چون خريدن دوباره آن بسيار مشكل است، و مالياتى كه براى نقل و انتقال دكان مىگيرند بسيار زياد. ايوبخان از تصميم من باخبر شد.
ايوبخان: به هيچ وجه نمىگذارم دكانت را بفروشى، من مقدار پول يك حج به تو قرض مىدهم.
على: با پول قرضى حج انجام دهم؟! اين جورى كه نمىشود.
ايوبخان: اشتباه مىكنى، اين كه گفتهاند انسان با قرض گرفتن واجبالحج نمىشود مراد قرض و وامى است كه در مقابلش مالى نداشته باشد، ولى شما در مقابلش مال دارى و مىخواهى آن را ارزان بفروشى.
على: خوب پس از ثبتنام يا پس از برگشت از حج من پولى ندارم كه قرض شما را پرداخت كنم، آن وقت مجبور مىشوم دكان را بفروشم.
ايوبخان: قديمىها گفتهاند از اين ستون تا آن ستون فرج است؛ شما پول را بگير و ثبتنام بكن من نيز با شما مىسازم تا كمكم خداوند وسعتى به كارت بدهد و قرض را پس بدهى.