290نيايش بپردازيد، آنجا جاى دعاست، جاى رسيدن به آرزوهاست، جاى نمازهاى مستحبى است.
* تا اين صحبتها را مىكرديم به حرم رسيديم، كمى قرآن خوانديم تا وقت مغرب شد و نماز را خوانديم.
حسن: بابا، پا شو برويم طبقه سوّم مسجد، مىگويند خيلى خنك است و از بالا طواف كنندگان خيلى جالب است.
نرگس: برويم، حسن راست مىگويد از بالا خيلى زيباست من امشب رفتم بالا را ديدم.
حسن: وه چه عظمتى! چه زيبا! مردم كعبه را مانند نگينى در وسط گرفتهاند و گرد آن مىگردند! چقدر عاشقانه! چقدر متواضعانه! مامان نگاه كن مثل اين كه مسجد دارد مىگردد، بيا جلو! بيا ببين... .
على: انسان وقتى اين سيل جمعيت را مىبيند مىخواهد پرواز كند.
من فكر مىكنم الآن مناسب است جملاتى راجع به خانه خدا بياموزيم. اى كاش كسى بود اكنون با سخنانى قلب مالامال از عشق ما را با كلمات زيباى قرآن يا حديث نورانيت مىبخشيد.
حسن: فكر جالبى است، يافتم، يافتم، آن روحانى محاسن سفيد كه آنجا نشسته و قرآن مىخواند را ببين، نزد او برويم شايد جملاتى مناسب براى توصيف خانه خدا از زبانش بشنويم.
* نزد پيرمرد رفتيم و پس از سلام و مقدمات خواسته خود را با او در ميان گذاشتيم.
روحانى: من چه بگويم؟ اين عظمت را چه كسى مىتواند توصيف كند؟ من فكر مىكنم جملاتى از نهجالبلاغه را برايتان بخوانم تا قلبتان