226كردهام و با توجه به شرايط هر يك وظيفهشان را خصوصى تذكر دادهام؛ راستى حسن تو خودت چطورى نيت مىكنى؟ چند سال دارى؟
حسن: تازه وارد چهارده سال شدهام، آقا من مىخواهم نيت كنم هر آنچه وظيفهام است. اگر واجباست واجب و اگر مستحب است مستحب.
على: فرزندم حسن جان، اگر بتوانى تعيين كنى كه بهتر است.
روحانى: ولى اكنون لب مرز است نمىتواند تعيين كند، اينجا ديگر مثل اقامه ده روز نيست كه از لب مرز گذراندنش دست من و شما باشد، چون هر لحظه امكان دارد بالغ شود، مىدانيد كه علامتهاى بلوغ منحصر در تمام شدن پانزده سال نيست.
* نزديكىهاى مغرب بود. حاجآقا منتظر زائران بود تا يك يك بيايند و لبيك خود را تصحيح كنند و محرم شوند. حاجآقا معتقد بود كه اگر بلند بگوييم و همگى با هم تكرار كنند معلوم نيست همه درست بگويند. گاهى افراد عامى هستند كه زبانشان گير مىكند و كند زبان هستند و برخى كلمات را عوضى مىگويند. به همين جهت او شرط كرده بود تا همه افراد نزد او لبيك را نگفتهاند و او مطمئن به درستى لبيكها نشده اتوبوسها حركت نكنند.
حسن مىخواست كنار حاجآقا باشد تا هر كس هر سؤالى مىكند او نيز ياد بگيرد، و روحانى مىخواست حسن پيش او نباشد زيرا فكر مىكرد شايد پرسشگران از اينكه ديگرى هم سؤال آنها را بشنود يا خواندن لبيك آنها را بشنود شرم كنند و نزد حاجآقا نيايند. به همين جهت از حسن خواست كه از وى فاصله بگيرد و قول داد كه سؤالهاى جالب را براى وى بيان كند.