63جارى خواهد شد. نصرانىها بزرگان خويش سپر كردهاند. اينان عزيزان اين قوماند، ليك محمد صلى الله عليه و آله با كه خواهد آمد. شايد با ياران و همفكران خود؟ صحنه در سكوت فرو رفته است و در انتظار سايهاى از دور وقت مىگذراند. ناگاه يكى فرياد بر مىآورد؛ محمد آمد!... سرها مىچرخد و او را مىنگرد كه چگونه مىآيد. آه! خداى من! او با على است و فاطمه دوشادوش او و دستان كوچك حسن و حسين در دستان بههم فشردۀ او! يكى مىگويد: اگر او به گزاف سخن مىراند، نزديكترين افرادش را به قربانگاه فرانمىخواند...! همهمه از پوستۀ زيرين زبان پراكنده مىشود.
نشانههاى ترس چهرۀ بزرگان ترسا را به سپيدى رنگ كرده است.
مشتهاى گره كردهشان از هم باز شده، صدايى لرزان و شمرده، همانديشان را به شور فرا مىخواند.
محمد صلى الله عليه و آله ايستاده با پارههاى تن خويش، ابروان در هم فرو رفته و چشمان به سرخى گراييده، در انتهاى ديد مردمان رخ مىنمايد و در اين سوى ميدان، مردانى لرزه بر اندام افتاده و هراس بر چهره آويخته، گويى آنان را باور نمىشد كه او چنين پايمرد و پا برجا به مباهله آيد و نيكترين نفسها را شاهد گيرد. آرى، آنان نمىتوانند او را نفرين كنند...! كلامهايى بريده بريده، از ميان حلقۀ دوستان برمىخيزد كه هان! اى بزرگان نصرانى، او به راستى پيامبر خداست كه چنين اميدوار با اهل خويش به اينجا گام گذاشته است.
پس با او گفتگو كنيم و گرنه هلاكت و نيستى در انتظار ماست...!