93الحرام خانۀ كعبه گذاشتيم. از مسجدها و شبستانها گذشتيم و به محوطۀ آن رسيديم. چه عظمتى، چه ابّهتى، چه جلالى، عرش برين است ! همه به خاك افتاديم، و پروردگار را سپاس گفتيم كه بهاين جايگاهمان آورد، هرچند كه لياقت حضور نداريم. چند تن از دانشجويان از خود بىخود شدند كه در محضر يار جز اين انتظار نبود.
ويژگى معلّمى و ويژگى مشاورى و روابطى كه در طى اقامت در مدينه با تكتك همسفران حاصل شده بود، مرا بر آن داشت كه بهسويشان بروم. شانههايشان را در دستانم بگيرم. دستى از مهر و محبت بر سر و رويشان بكشم و باب صحبت بگشايم؛ تا شايد كمى آرام گيرند و توان ادامۀ راه پيدا كنند.
يكى از آنان دانشجويى بودكه سالها خاك جبهههاى حق عليه باطل را توتيا كرده بود و در بستر جبهه آرميده بود.
او خداترس بود و ترس ازاينكه مبادا دريكى از اعمال اشتباه كند و همسرش براى هميشه بر او حرام شود، او را به اين حال انداخته بود. خود ره گم كردهاى بودم و حال مىبايست راه به راهداران و رهروان خدا بنمايانم !
به هرحال چارهاى نبود، روحانى كاروان مسؤوليت دويست نفر را بر دوش مىكشيد. به ظاهر معلّم و مشاور اين جوانها بودم و از سويى مسنترين فرد كاروان بهحساب مىآمدم. پدرانه در آغوششان كشيدم و عظمت خداى را بهخاطرشان آوردم؛ او رحمان است. رحيم است.