77همسرايان، سكوت مظلوميت را مىشكست. لحظات، قابل محاسبه نبود. نمىدانم يك يا دو ساعت در بقيع بوديم؛ به هر حال به هتل برگشتيم، صبحانهاى خورديم تا ديگر بار به سوى حرم بال و پر بگشاييم.
* * *
دركنار هتل محلّ اقامت ما، دو - سه مغازه بيشتر نيست. البته بازارهاى مدينه آنقدر گسترده است كه فقط با ده - بيست متر فاصله، به يكى از بازارهاى بزرگ مدينه دسترسى حاصل مىشود، اما اشتياق حضور در محضر يار مانع از حضور در بازار است.
در شبى كه گذشت، بار تعهداتم را نسبت به آنان كه بايد التماسها و درخواستهايشان را به ذات احديت مىرساندم، زمين گذاشتم. و اكنون جا داشت تكليفم را در مورد مختصر هدايا و سوغاتى نيز انجام دهم كه چنين كردم تا ديگر ساعات، دقايق و لحظههايم آزاد و متعلّق به خودم باشد و فارغ البال و بى هيچ تعهّد و دل نگرانى، بتوانم به عباداتم بپردازم.
* * *
پس از خريد مختصر، بارديگر راهىِ حرم مطهّر شدم تا قبل از نماز ظهر، ختم قرآنِ آغاز شده را پى بگيرم.
چند ركعتى نماز مستحبى خواندم و سرانجام نماز ظهر را به جماعت برگزار كردم و جهت خوردن غذاى ظهر به هتل بازگشتم.