180
كوه چشمهها
ليلا كامياب
بر صحرايى كه علف هايش بىخاصيت بودند و شيرى به بزها نمىدادند
آبى براى برطرف كردن عطش يك شتر هم نبود
كوه بىچشمه ايستاده بود
هر روز با نفوذ اشعههاى خورشيد بر سنگ ها
طبيعت دوباره تازه مىشد
با شكستن سنگ هاى بزرگ، سنگ هاى كوچك متولد مىشدند
نشانۀ ديگرى از زندگى وجود نداشت
سرودى براى خواندن نبود
چون شعرى (آيهاى) نبود
سالها گذشت
بارانى صحرا را آبيارى نكرد
چشمهاى از كوه جارى نشد
و ... مردى آمد
مصمّم كه از كوه بالا رود
در جستجوى مكانى براى تفكّر