112
«باكى نيست كه شما در هنگام حج كسب معاش كرده، از فضل خدا روزى طلبيد...» ولى روزى طلبيدن و نه تجارت كردن؛ آن هم با آن شرايط ويژه.
در هر حال صبح روز پنجشنبه، بيست و سوم مردادماه به تهران بازگشتيم، در فرودگاه مهرآباد خانوادهها با اشتياق در انتظار ورود زائران بودند. بازار مصافحه و معانقه و ديدهبوسى گرم بود. برخى از اعضاى خانوادۀ من هم در فرودگاه به استقبال آمده بودند و گروهى ديگر نيز در منزل منتظر بودند؛ يا بلافاصله پس از رسيدن ما به منزل آمدند.
دقايق زيادى تحمّل بيدارى نكردم. اولين روزهاى پنجشنبه و جمعه را پس از بازگشت، فقط براى خوردن غذا و خواندن نماز از رختخواب بيرون آمدم و در همان لحظات عزيزانم را ديدم. كسر خوابهاى انباشته، توان و مقاومتم را گرفته بود و خوشبختانه اطرافيانم، دركم مىكردند. در طول سفر، گاهى در پاسخ جوانان عزيزى كه به خودشان اجازه مىدادند برايم دلسوزى كنند، مىگفتم شايد اين اولين و آخرين فرصت براى من باشد. شايد فرصت ديگرى دست ندهد. شماها جوان هستيد و قطعاً فرصتهاى زيادى نصيبتان خواهد شد. چقدر حسرت خوردم كه چرا اين فرصت در اين سن و سال برايم دست داد. پيوسته به آنان مىگفتم: خوشا به سعادتتان، از اين فرصتها خوب استفاده كنيد، رهتوشهاى