106لحظۀ حضور، باعث شد كه با سرعتى وصفناكردنى از كوه پايين بيايم. بيست دقيقهاى منتظر شدم تا همراهان رسيدند. گروههاى نخستين كه پايين كوه رسيدند، به همان طريق، دسته دسته به مكه بازگشتيم. چه ملاقات باشكوهى بود. چه حال ملكوتى دست داد. خدايا ! بار ديگر لياقت اين حال و احوال را عنايت فرما.
برنامههاى روزانه، همانگونه كه گفتم، به سرعت طى مىشد. شبها احرامپوش به عمرۀ مفرده مىگذشت تا صبح كه نماز جماعت خوانده مىشد. استراحت كوتاهى در هتل، بازگشت به مسجدالحرام، برگزارى نماز جماعت ظهر، عصر، مغرب و بالأخره برگزارى نماز جماعت عشا و در فواصل ميان نمازها، طوافهايى و زيارت كعبهاى و در زير ناودان طلا اقامۀ نمازى و به ديوار كعبه در همان محل چسبيدن، دعا كردن و در كنار ركنها و حدفاصل حجرالأسود و درِ خانۀ كعبه و مقام ابراهيم و حجر اسماعيل و... نماز گزاردن و دعا كردن و نيز پرداختن به تلاوت قرآن و ختم آن و سه وعده غذا در هتل خوردن و حضور در جلسات عصرانۀ فلسفۀ احكام و مجدداً شبها احرام پوشيدن. اى كاش تا آخرين لحظات اين زندگى خاكى اين حالات مىتوانست ادامه يابد. چقدر زود گذشت. گويى لحظهاى بيش نبود. خواب و خيالى بود كه گذشت و داغ خود را با همۀ عمقش بر وجود و بر دلمان گذاشت. حضور در جمعى كه نهتنها دلهايشان كه جسمهايشان نيز يك