57محفل مسلمانان از دشمنى و خشونت وى نسبت به آنان سخن مىگفتند.
روزى كه دل او نسبت به اسلام نرم شد، سراغ پيامبر را گرفت. وقتى آگاهى يافت كه آنحضرت در خانۀ زيدبن ارقم (محلّ اجتماع مسلمانان) است، به سوى اين خانه حركت كرد و اين در حالى بود كه حضرت حمزه و طلحه و بعضى ديگر از مسلمانان در بيرون خانۀ زيد كشيك مىدادند و حفاظت از خانه و نگهبانى از وجود رسولاللّٰه را به عهده گرفته بودند. اين عدّه با مشاهدۀ عمر احساس ترس كردند و خود را آماده دفاع نمودند.
در اين حال بود كه حمزه عليه السلام آنها را تشجيع و نگرانى و اضطرابشان را برطرف كرد و چنين گفت:
«هٰذٰا عُمَرُ إن يَرِدَاللّٰه بِهِ خَيراً يُسلم و إِن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هيناً»؛ 1
«نگران عمر نباشيد، اگر منظور وى خير و صلاح و پذيرش اسلام باشد كه بهتر، و گرنه كشتن وى بر ما آسان است.»
حمزه و ابولهب
حمزه و ابولهب، هر دو عموى پيامبر بودند! امّا حمزه بهترين عمو، صميمىترين دوست و مدافع پيامبر و ابولهب