89آسمانِ چشمشان هم بارانى است و هواى دلشان ابرى.
از خود دوباره بپرس: اينجا كجاست و من كيستم و چيستم؟ كوچ نزديك است و سفر، رو به پايان. كارم چيست؟ بارم چيست؟ عرفات و مشعر و منا، سرزمين «خلوت با خويش» است و «هم صحبتى با خدا».
دستى به دعا اگر اينجا هم «دست نياز» به درگاه «خداى بىنياز» نگشاييم، پس كى و كجا؟ اگر امروز هم «حال دعا» پيدا نكنيم، پس كجا و چگونه؟ اينجا سرزمين عبوديت و عرفان و بندگى است، پيامبران و اولياى خدا در اين سرزمين، دست تضرّع به درگاه آفريدگار برآورده، او را ستوده، با اشك و آه و ناله، به «دعا» و «نماز» پرداختهاند.
خدا را بايد خواند، از او بايد حاجت خواست، با او بايد با زبان حال و قال، با چشم و دلِ اميدوار، با قلبى ميانِ بيم و اميد و خوف و رجاء، سخن گفت:
پروردگار، ناله و استغاثۀ بندهاش را دوست مىدارد.
دعاو نماز، عامل تقرّب به خداست و برعكس، غرور و سركشى و خود بزرگ بينى و تكبّر، سبب دورى از ساحت