53ابراهيم از راهى كه آمده بود بازگشت و اسماعيل به خانه مراجعت كرد و احساس نمود جريانى در غياب او اتفاق افتاده است. از همسرش پرسيد: كسى نزد تو آمد؟ گفت: آرى، پيرمردى وارد شد و چنين و چنان گفت. و دربارۀ تو از من سؤال كرد و من واقعِ امر را براى او گزارش كردم.
اسماعيل گفت: آيا تو را به چيزى سفارش نكرد؟ گفت: چرا؛ به من گفت كه سلام او را به تو ابلاغ كنم و از من خواست به تو بگويم آستانۀ در منزلت را تغيير دهى. اسماعيل گفت: آن پير سالخورده، پدرم ابراهيم بوده و مرا فرمان داده كه از تو جدا گردم، به خانوادۀ خود بازگرد. اسماعيل او را طلاق داد و زنى ديگر را به همسرى گرفت.
مدتى از غيبت ابراهيم گذشت، آنگاه آهنگ مكه نموده و بر سراى اسماعيل درآمد. اين بار نيز اسماعيل در خانه حضور نداشت. همسر جديدش در خانه بود و از ابراهيم استقبال كرده و به او خوشآمد گفت.
ابراهيم پرسيد: آيا مراسم ميهمانى در خانۀ شما برپا مىشود؟ گفت: آرى.
همسر اسماعيل، ابراهيم را به ميهمانى فراخواند و مقدمِ او را گرامى داشت. ابراهيم از وضع و حال آنها پرسيد؛ پاسخ داد: ما در شرايطى خوب و مطلوب و فراوانى روزى بهسر مىبريم و خداى را نيز سپاس گزارده و از او اظهار رضا و خوشنودى مىكنيم. ابراهيم گفت: وقتى شوهر تو بازگشت سلام مرا به او برسان و بگو كه آستانۀ در خانۀ خود را تغيير ندهد؛ بلكه در جاى خود نگاه دارد، آنگاه ابراهيم از سراى اسماعيل بازگشت.
اسماعيل شبانه به خانه آمد و همسرش براى او آمدن آن مرد سالخورده را گزارش كرد و وصف و حالش را براى اسماعيل توضيح داد و گفت: توصيهاى داشت كه من بايد آن را به تو بگويم كه آستانۀ در را در جاى خود حفظ كرده و جابهجايش نسازى. اسماعيل به همسرش گفت: