136سَواءٌ» و بعضى هم منصوب خواندهاند، بنابراين كه مفعولِ دومِ فعل «جَعَل» باشد و يا حال باشد براى ضمير «جَعَلْنا».
و در اين صورت «العاكف» هم رفعش به «سواء» خواهد بود؛ زيرا كه «سواء» مصدر است و عمل اسم فاعل را انجام مىدهد و بهمعناى «مُسْتَوٍ» هم مىباشد. 1
قرطبى كلمۀ «العاكف» را المقيمالملازم و كلمۀ «البادى» را اهلالباديه و من يقدم عليهم، معنى كرده و گفته است: 2
«... فليس اهل مكّة أحق ّ من النازح اليه ».
ابوالفتوح رازى هم، نوشته است: «عاكف»، آن بود كه در آنجا مُقيم بود و «بادى» آن كه از باديه آنجا آيد. و تقدير جملۀ سَوٰاءً الْعٰاكِفُ 3 فِيهِ وَ الْبٰادِ چنين است: « العاكف و البادي فيه مستويان » و دربارۀ اين جمله، چه زيبا گفته است خواجه عبداللّٰه انصارى: 4
«در حرم من چه شهرنشين و چه باديهنشين هردو يك حال دارند و يك مقام».
در بحث از وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ گفتهاند:
«وَ مَنْ يُرد» فعل شرط است و جواب آن نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ