139
قطع دست دزد
شيخ طاووس الحرمين گويد:وقتى در مكّه معظّمه بودم و در مسجد الحرام ايستاده بودم،اعرابيى را ديدم كه بر شتر نشسته مىآيد،وقتى كه به در مسجد رسيد،فرود آمد و شتر را خواباند و هر دو زانويش را بست.
آنگاه سربه سوى آسمان كرده گفت:بار خدايا! اين شتر و آنچه بر اوست به تو سپردم.داخل مسجد الحرام شد و طواف كرد و مشغول نماز گرديد.
چون از مسجد بيرون آمد ديد،شتر را دزد برده است.سر به سوى آسمان كرد و گفت:الهى! در شرع مطهّر چنان است كه مال را از آن كس طلب مىكنند كه به او امانت سپردهاند.اكنون شتر را به تو سپردهام،تو به من بازرسان و چون اين را بگفت،ديدم كه در پس كوه ابوقبيس كسى مىآيد و مهار شتر را به دست چپ دارد و دست راستش بريده و در گردنش آويخته بود.نزديك اعرابى آمده وگفت:اى جوان! بگير شتر خود را.
گفتم:تو كيستى و اين چه حالت است؟ گفت:من مردى بودم درمانده و از روى ضرورت چنين كردم و در پشت كوه ابوقبيس رفتم.اين وقت سوارى را ديدم كه مىآيد و بر اسب تازى سوار بود.بانگ برمن زد و گفت:دستت را بيار.دست راست پيش بردم،پس دست مرا بريد و برگردنم آويخت و گفت:اين شتر را ببر و به صاحبش باز رسان. 1
همه برابرند
در يكى از سالها هارون الرشيد،خليفۀ مقتدر عباسى،به زيارت خانۀ