137كوشش مىكرد و در هيچ باب از فرمان او سرپيچى نمىكرد.روزى به نزديك مادر نشسته بود و به وضع او رسيدگى مىكرد و در ضمن با او صحبت مىنمود.در اثناى سخن گفت:اى مادر! هواى زيارت بيت اللّٰه الحرام و لقاى جمال كعبه،خاطر مرا سخت پريشان كرده است.اگر براين فرزندت بذل عطوفت فرموده،رخصت مفارقت مىدادى به هر نحوى كه ممكن بود،راه مكّه را پيش مىگرفتم و مىرفتم و در هر مكان مقدّس و مشهد مبارك به نيابت از تو زيارت مىكردم.
مادر گفت:اى پسر! با اين تهيدستى و عدم استطاعت به اين سفر مىروى؟ ابنسمعون به احترام مادر ساكت شد و ديگر چيزى نگفت تا آنكه آن زن را خواب ربود،وقتى كه بيدار شد،ابن سمعون را صدا كرد و گفت:اى فرزند! به عزم زيارت بيت اللّٰه حركت كن و من مانع رفتن تو نيستم؛چون همين ساعت رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه به من فرمود:چرا فرزند خود را از آن دولت جاويد محروم ساختى؟ زينهار كه فرزندت را از پى خيال خويش روانه دار كه خير دنيا و آخرت وى در اين سفر است.اى فرزند سعادتمند! حال كه حضرت نبوى مرا به چنين،نويد دلخوش داشته،چگونه تو را مانع شوم.ابن سمعون از شنيدن اين خبر خوشحال شد،فورى برخاست و چندتا كتاب داشت برد و فروخت و پول آنها را براى خرجى مادر نهاد و با قافلۀ حاجيان راه مكه را در پيش گرفت.
اتفاقاً در اثناى راه جمعى از دزدان حمله كردند و تمام زائران بيت اللّٰه الحرام را برهنه ساختند،از جمله ابن سمعون را چنان برهنه كردند كه اندام او مكشوف ماند.خود او گويد:پس از وقوع اين حادثه در بيابان برهنه ايستاده و به شدّت خجل بودم ناگاه نظرم به يكى از همراهان افتاد.ديدم عبايى در دست دارد،پيش او رفته و گفتم:اى برادر! به حال من ترحّم كن