163
شيطان جان مىگرفت
در فرودگاه جده شيطان آرام آرام جان مىگرفت و با نيروى مرموز خودش انديشهها را متوجه خودش مىساخت. زائران را متوجه كالاها و زرق و برقها نمود و در گوششان نجوا كرد: اين را بخر، آن را نخر، اين يكى سود دارد، آن يكى در ايران كمياب است. كم كم همهى زائران به تكاپو افتادند تا خريد كنند. حاج مراد كه 12 بار خانهى خدا مشرف شده بود به من توصيه كرد كه اثاثيهات را اين جا زودتر به ماشين بده تا ديرتر به هواپيما داده شود و در نتيجه در مشهد زودتر تحويل بگيرى و اين هم يعنى زرنگى و زرنگى هم يكى از كيدهاى شيطان است.
و اما، از فرودگاه مشهد: هواپيما ساعت 2 صبح بر زمين نشست.
تكنيكها، زرنگىها و هر چه در توان هر كس بود به كار گرفته شد تا بارشان را زود ترخيص كنند و يا از چشم گمركچىها مخفى نمايند و مدتى كمتر از نيم ساعت چنان ازدحامى شد و چنان قيل و قالى راه افتاد كه جاى بسى تأسف داشت.
يك حاجى را مىبينم كه عرقريزان يك تلويزيون روى سرش قرار دارد، همسرش هم با آن وزن سنگين چمدانى را روى سرش گذاشته و با چه رنج و بدبختى مىخواهد از ميان جمعيتى كه مانند اوراق كتاب بهم چسبيدهاند عبور كنند چمدان از روى سرش مىافتد روى مردم، روسرى و چادرش كنار مىرود، موهاى حنازده و حلقهى گوشش پيدا مىشود! واى كه چه غوغايى، همه همديگر را نصيحت مىكنند، گاهى هم پرخاش و يكى دو مورد هم مشاجره! انگار كه حالا مسئلهى محرم و نامحرم فراموش شده، چنان جمعيت بهم چفت شده كه ضربان قلب همديگر را حس مىكنند!