76
شيعه پى بردم. سپس به مسجد شيعيان رفتم و پس از آن هم كتابهاى زيادى خواندم و بالاخره شيعه شدم.
ايشان يك دوره هم نماينده مجلس و امام جمعه مسجد جامع مومباسا بوده است. مردى بسيار دوستداشتنى بود و اين ديدار هم از خاطرهانگيزترين ديدارهاى سفر. ملاقات پايان يافت و ما براى برنامه بعدى كه ديدار از باغ تمساحها بود حركت كرديم.
ديدار از باغ تمساحها
فضاى وسيعى را بهصورت بركهبركه ايجاد كردهاند كه در هر قسمت تعدادى تمساح براساس سن آنها نگهدارى مىشود. از تمساحهاى يك تا دوساله تا تمساحى كه گفته مىشد يكصد سال عمر دارد! نام اين تمساح را «بيگددى» يعنى پدربزرگ گذاشته بودند. كمى كه جلوتر رفتيم، گفته شد الان زمان غذا دادن به تمساحها است. مرد رنگينپوست قوى هيكلى بالاى سكويى كه روى يكى از اين بركهها ساخته شده بود قرار گرفت و يك مرغ مردهاى را با قلاب سر يك نخ آويزان كرده، آن را نزديك آب مىآورد. تمساحها هم براى خوردن آن از آب بالا آمده، حمله مىكردند و بالاخره يكى از آنها گوى سبقت را ربوده و آن مرغ را مىگرفت و مىخورد.
منظرهاى زيبا، ديدنى و هيجانانگيز بود. از جمله اطلاعاتى كه دربارۀ تمساحها ارائه مىدادند يكى اين بود كه بزرگترين تمساح موجود در اين مجموعه يكصد سال عمر، هشتصد كيلو وزن دارد و دو تمساح ماده به عنوان همسر او را همراهى مىكنند و او از خطرناكترين نوع