94مال من اندك است ولى چه كنم سهم امام است و مرا همين مقدار مىرسيده.
ابوجعفر آن مال ناچيز را گرفت و سكه را براى نشاندار بودنش مقدارى كج كرد و در كيسهاى كه سكۀ ديگران را ريخته بود انداخت و از خراسان به مدينه آمد.
همين كه به محضر امام مشرف شد، امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه كرد.
امام هيچ كدام را قبول نكرد و فرمود : مال ما نيست، اينها را به صاحبانش بازگردان، اما امانتى نزد تو دارم از بانويى به نام شطيطه آن را جدا كن و به من بده.
ابوجعفر كيسه را گشود و در صدد جستجوى سكۀ شطيطه برآمد آن سكهها را روى هم مىغلطاند تا آن را بيابد ؛ امام، خودش آن را در ميان نشان داد و هم اينطور بقچهها را گشود و دستمال يا كلاف را نيز تقديم كرد.
محمد بن على مىگويد : وقتى به وطن بازگشتم تمام صاحبان آن كالاها را فطحى مذهب ديدم، آنجا دريافتم كه امام فرمود : آنها مال من نيست.
در اين گيرودار مواظب وضع آن بانو بودم كه سيزده روز پس از ورود من به نيشابور درگذشت، ما جنازۀ او را به صحرا برديم، در جمعيت انبوهى كه در بيابان براى نماز بر جنازۀ او حاضر بودند توجه داشتم امام را ببينم، ناگاه ديدم شتر سوارى از جانب بيابان آمد، از شتر پياده شد در حالى كه سر و صورت خود را پيچيده و پوشيده بر جنازه نماز گزارد، من