113 عزيزم فاطمه از رنج مسمار رخ مهتابىاش غمگين و زرد است
(4)
الهى! دست من را بسته بودند
(5)
الهى! غمگسارم، سوگوارم شبست و طاقت رفتن ندارم
فلك با من سرسازش ندارد بدون فاطمه نالان و زارم
* * * (رحيم كارگر «پارسا»)
گذشته نيمهاى از شب، دريغا