147بدين هنگام،
كسى آهسته گويى چون نسيمى مىخزد در غار
محمد را صدا آهسته مىآيد فرود از اوج
و نجوا گونه مىگردد
پس آن گه مىشود خاموش.
سكوتى ژرف و وهمآلود، ناگه چون درخت جادو اندر غار مىرويد.
و شاخ و برگ خود را در فضاى قيرگون غار مىشويد
و من در فكر آنم كاين چه كس بود، از كجاآمد؟!
كه ناگه اين صدا آمد:
« بخوان! » ... اما جوابى بر نمىخيزد
محمد سخت مبهوت است گويا، كاش مىديدم!
صدا با گرمتر آوا و شيرينتر بيانى باز مىگويد:
« بخوان! » ... اما محمد همچنان خاموش
دل اندر سينۀ من باز مىماند زكار خويش، گفتى مىروم از هوش
زمان، در اضطراب و انتظار پاسخش، گويى فرو مىماند از رفتار -
و « هستى » مىسپارد گوش
پس از لختى سكوت - اما كه عمرى بود گويى - گفت :
« من خواندن نمىدانم »
همان كس باز پاسخ داد:
« بخوان! اينك به نام پرورنده ايزدت كو آفريننده است ... »
و او مىخواند، اما لحن آوايش ...
به ديگر گونه آهنگ است
صدا گويى خدا رنگ است
مىخواند! ...
« بخوان اينك به نام پرورنده ايزدت، كه آفريننده است ... »