120 در تو زلالى است كه در آب نيست
آن كه زبان داشت به حاشاى عشق
پرويز بيگى حسنآبادى
بامداد اميد بود و نويد
قطرهها، ذرّهها، به لحن فصيح
عيد امّيد و عيد وجد و سرور