89زيرا دوست ندارم كه آغازگر جنگ باشم» 1 و مسلم از انداختن تير خوددارى كرد.
* * *
به هنگام نبرد در ميدان رزم، ضرباتِ سنگين دشمن، مسلمبن عوسجه را از مركب به زمين افكند. هنگامى كه روى شنهاى سوزان كربلا افتاد، حسين عليه السلام را صدا زد، و آن حضرت همراه حبيب بن مظاهر به يارىاش شتافتند. امام خطاب به وى فرمود: بر باد رحمت خداوند اى مسلم بن عوسجه و آنگاه اين آيۀ شريفه را تلاوت كرد: ...فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً در اين هنگام، حبيببن مظاهر پيش آمد و گفت: براى من بسيار ناگوار است كه تو را اين چنين به روى خاك مىبينم و تو را بشارت به بهشت مىدهم. مسلم كه نيم جانى داشت پاسخ داد: خداوند تو را به نيكى بشارت دهد! حبيب گفت: اگر نمىدانستم كه بعد از تو به تو ملحق خواهم شد دوست داشتم مطالبى را كه برايت اهميت دارد بر من وصيت كنى. مسلم كه در حالت بىرمقى خاص قرار داشت، گفت: بر تو سفارش مىكنم كه حرمت اين مرد (امام حسين عليه السلام ) را پاس بدارى و پيش مرگ او شوى. 2
هنگامى كه او به شهادت رسيد دشمن يك صدا بانگ پيروزى سرداده، گفتند:
«قَتَلْنٰا مُسْلِمْ بْن عَوسَجَة» ؛ «مسلم بن عوسجه را از پاى درآورديم.»
اين اعلام شادى دشمن، اهميت وجود او در كنار امام عليه السلام را اثبات مىكند ولى سابقۀ جهاد و ايثار او در پاى اسلام بهگونهاى بود كه شبث بن ربعى بر قاتلان او برآشفت و گفت: «مادرانتان به عزايتان بنشيند! با دست خود انسانهاى گرانقدر خود را به قتل مىرسانيد و خود را در اختيار سوء استفاده كنندگان قرار مىدهيد و از شهادت مسلمبن