352كه بنىاسرائيل از طلوع صبح تا غروب آفتاب، هفتاد پيغمبر را شهيد كردند؛ و پس از آن به كار و كسب خود مشغول شدند، گويى كه هيچ مسألهاى صورت نگرفته است! و حقتعالى در عذاب آنان تعجيل نكرد و پس از مدّتى آنان را عقوبت كرد. پس اى پسر عمر! از خدا بترس و ترك يارىام مكن 1 ولى او به اصطلاح به بىطرفى روى آورد و به يارى حق نشتافت».
- زرارة بن صالح گويد:
«سه روز پيش از عزيمت امام عليه السلام به عراق، به حضورش رسيدم و گفتم: دلهاى مردم كوفه با شما و شمشيرهاى آنان با بنىاميه است. امام عليه السلام با دست خود به سوى آسمان اشارتى كردند كه ديدم درهاى آسمان گشوده شد و افواج بىشمار ملائك به زير آمدند، آنگاه حضرت فرمودند: اگر آرزوى سعادتِ شهادت و شرف ديدار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و رضا به قضاى احديّت نمىبود، البته با اين لشكر، با دشمنان جهاد مىكردم ولى به يقين مىدانم كه من و اهلبيت و اصحابم در آنجا شهيد خواهيم شد و از فرزندان من، غير از زينالعابدين، كسى از قتل رهايى نخواهد يافت». 2
- شبى كه حضرت فرداى آن عازم عراق بودند، محمدبن حنفيه به امام عليه السلام گفت:
«از مكر كوفيان نسبت به برادر و پدرت خبر دارى؛ مىترسم كه با تو نيز چنين كنند، اگر در مكه بمانى، ايمن خواهى بود. امام عليه السلام در پاسخ فرمودند: مىترسم كه يزيد مرا در مكه به شهادت رساند كه حرمت كعبه ضايع گردد. محمد حنفيه گفت: پس به جانب يمن برو، يا متوجه ناحيهاى شو كه برتو دست نيابد. امام عليه السلام پاسخ گفتند: بايد در اين باره فكر كنم؛ سحرگاه آن شب كه امام تصميم سفر به عراق را عملى ساختند، محمد مهار ناقۀ امام عليه السلام را گرفت و گفت: برادرم! وعده داده بودى كه فكر كنى چرا بدين زودى عازم سفر شدى؟ امام عليه السلام فرمودند: چون تو رفتى، جدم - پيامبر صلى الله عليه و آله به نزد من آمدند و فرمودند: يا حسين اخْرُجْ فإنّ اللّٰهَ شاءَ أن يَراكَ قَتيلاً؛ اى حسين بيرون برو كه خدا