328براين اساس است كه وقتى به امام عليه السلام گفته شد چرا تن به صلح دادى؟ پاسخ دادند:
«كَرِهْتُ الدّنيا، وَ رَأيْتُ أهلَ الْكُوفَةِ قَوْماً لاٰ يَثِقُ بِهِمْ أَحَدٌ أَبَداً إِلّا غُلِبَ، لَيْسَ أَحَدٌ مِنْهُمْ يُوٰافِقُ آخراً فِي رَأيٍ وَ لاٰ هَوىً، مُخْتَلِفِينَ، لاٰ نِيَّةَ لَهُمْ فِي خَيْرٍ وَ لاٰ فِي شَرٍّ». 1
«از دنيا بيزار شدم و اهل كوفه را مردمى يافتم كه هيچكس برآنها اعتماد نكرد، جز آنكه شكسته شد، آراء و خواستههاى آنان متضاد و مختلف است و آنان در خير و شر، قدرت اراده و تصميمگيرى را از دست دادهاند.»
يعقوبى در رابطه با راز توجه امام به صلح مىنويسد:
«فَلَمّا رَأَى الْحَسَنُ أَنْ لاٰ قُوَّةَ بِهِ وَ إنَّ أصحابَهُ قَدْ افْتَرَقُوا عَنْهُ فَلَمْ يَقُومُوا لَهُ، صالَحَ مُعٰاوِيَةَ». 2
«وقتى امام حسن عليه السلام مشاهده كرد كه از توان نظامىاش كاسته شده، چون سربازانش طريق بىوفايى را پيشۀ خود ساختهاند، ناگزير به صلح با معاويه تن داد.»
حقيقت مسأله آن است كه وقتى امام مجتبى عليه السلام احساس كرد شكست لشكر او در برابر سپاه معاويه حتمى است، با پذيرفتن صلح تحميلى به پيروزى سياسى خود حتميّت بخشيد و در اين جا بايد گفت: معاويه بازى خورد، گرچه بهظاهر پيروز شد و اگر به جنگ ادامه مىداد به مقصود خود مىرسيد و در آن صورت از پاى درآوردن و كشتن شيعيان براى او داراى مشروعيت سياسى بود و مقبوليت عامه هم عشق به معاويه و يا كينه نسبت به امام را به همراه داشت ولى با امضاى صلحنامه اين برگ برنده از دست معاويه خارج شد و او پس از چندى، بهعنوان كسى مطرح شد كه از پيمانها عدول نموده، پاىبند بههيچگونه پيمانى نيست.