277ابن حجر در كتاب «الصواعق المحرقه» مىنويسد:
«يزيد بن معاويه در سال 64 ه . به هلاكت رسيد. پسر جوان او كه مردى صالح و شايسته و همواره بيمار بود، به عنوان ادامۀ خلافت، قدمى به پيش ننهاد و از آن استقبال نكرد و در هيچ امرى مداخله ننمود. او حدود چهل روز و به قولى دو يا سه ماه خليفه بود.
در سن بيست سالگى به منبر رفت و گفت: «إِنَّ هٰذِهِ الْخِلاٰفَةِ حَبْلُ اللّٰهِ» . خلافت ريسمان الهى است كه جدم معاويه به ناحق از آنِ خود كرد و حال آنكه اين حق از آنِ علىبن ابىطالب بود. هنگامى كه جدم با گناهانش در قبر آرميد، پدرم خلافت را غاصبانه عهدهدار گرديد، درحالى كه خلافت حق پسر دختر پيامبرخدا بود و پدرم نيز هماكنون در قبر خود باگناهان بسيارش، دست به گريبان است».
او پس از اين اعترافات گريست و گفت:
«عظيمترين و وحشتناكترين عمل پدرم، قتل عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، روى آوردن به ميگسارى و تخريب خانۀ خدا است. من راه آنان را ادامه نخواهم داد و مقلّد آنان نيستم و اختيار شما مردم با خود شماست، اگر جهانمدارى و دنيادارى خوب است، ما به قدر لازم به آن رسيديم و اگر بد است به اين مقدار كه رسيديم ذُريّۀ ابىسفيان را كافى است». سپس از انظار مردم پنهان شد و بعد از چهل روز در گذشت.
ابنحجر پس از نقل اين فراز از تاريخ، مىنويسد: «او (معاوية بن يزيد) از پدر و جدّ خود باانصافتر بود!». 1
بعد از كنارهگيرى و فوت او، مروان متمايل بود تا خلافت را به عبداللّٰه بن زبير كه در مكه به سر مىبرد، انتقال يابد و با او بيعت شود، ولى عبيداللّٰه بن زياد وى را منصرف كرد و با خود او بيعت نمود و پس از وى چهار پسرش يكى پس از ديگرى به خلافت رسيدند.
مروان در جنگ جمل اسير شد و با شفاعت امام حسن و امام حسين عليهما السلام آزاد گرديد، چنانكه على عليه السلام در نهجالبلاغه مىفرمايد: 2 مروان مورد طرد و لعن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و