262به عبيداللّٰه گفت: «اى خبيث، پسر پيامبر را كشتى؟ به خدا سوگند هرگز بهشت را نخواهى ديد!» 1
همچنين عبيداللّٰه در مسجد كوفه از طرف «عبداللّٰه عفيف» مورد مؤاخذه قرار گرفت و عبداللّٰه عفيف به او گفت:
«يَابْنَ مَرْجٰانَةَ! إِنَّ الْكَذّٰابَ ابْنَ الْكَذّابِ أَنْتَ وَ أَبُوكَ والّذي وَلاّٰكَ وَ أَبٰاكَ».
«اى پسر مرجانه، تو و پدرت و آنكه تو و پدرت را استاندار كوفه كرد، دروغپيشهاند. اى پسر مرجانه، آيا فرزندان پيامبر را كشتى؟!» 2
همچنين «خولى - كه در روز عاشورا جنايتهاى بسيار كرد - براى دريافت جايزه به همراه «حميدبن مسلم»، سر مبارك سيدالشهدا عليه السلام را از كربلا به كوفه حمل كرد. چون شب هنگام، به دارالاماره رسيد، در را بسته ديد. به ناچار وارد خانۀ خود شد و سرِ امام را زير «اجانهاى 3» نهاد.
همسرش پرسيد: از سفر چه آوردهاى؟
پاسخ داد: ثروت و بىنيازى يك جهان را به ارمغان آوردهام. اين سر حسين است كه در خانۀ تو است.
همسرش (نوار) گفت: واى برتو! مردم طلا و نقره به منزل مىآورند و تو سرِ پسر رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله را به خانهام آوردهاى؟! به خدا قسم هيچگاه در كنار تو نخواهم بود؛ برخاست و از او دور شد.
همسر خولى گويد: «تا صبح، هرگاه به آن سر مىنگريستم، عمودى از نور، از آن به طرف آسمان ساطع بود و مىديدم كه پرندۀ سفيد در فضاى آن پرواز مىكند. 4