144گفت: فردى مثل تو نبايد در برابر اينگونه مسائل اشك بريزد، گفته است. 1
مسلم از محمدبن اشعث خواست تا كسى را بفرستد و امام عليه السلام را خبر دهد كه به كوفه نيايد. 2
پس از شهادت مسلم عليه السلام ابن زياد از ابن بكران، قاتل مسلم پرسيد: آخرين سخن مسلم چه بود؟ ابن بكران گفت:
«كٰانَ يُكَبِّرُ وَ يُسَبِّحُ وَ يُهَلِّلُ وَ وَ يَسْتَغْفِرُ اللّٰهَ، فَلَمّٰا أدنيناه لِنَضْرِبَ عُنُقَهُ قٰالَ: الّٰلهُمَّ احْكُمْ بَينَنٰا وَ بَيْنَ قَومٍ غَرّونا وَ كَذَّبُونا ثُمَّ خَذَلُونٰا وَ قَتَلُونٰا». 3
او همواره تكبير، تسبيح، و تهليل مىگفت و از خداوند درخواست بخشش مىكرد.
آنگاه كه او را پيش آورديم تا گردنش را بزنيم، گفت: خداوندا! ميان ما و اين قوم كه بر ما حيله كردند و دروغ گفتند و خوارمان شمردند و برخى از ما را كشتند، به عدالت رفتار كن!»
ذهبى در تاريخ الإسلام 4 آورده است: مسلم از عمربن سعد، كه در كنار ابن زياد بود، خواست تا به وصاياى او عمل كند و عمربن سعد قول داد. (به وصاياى مسلم پيشتر اشاره شد).
كارگزاران ابن زياد به مسلم وعده داده بودند كه جسد او را به خاك بسپارند، ليكن ابن زياد پس از شهادت مسلم و هانى:
اولاً: سر آنان را از تن جدا كرد و همراه با نامهاى جهت نويد پيروزى به شام فرستاد.
ثانياً: بدن آن دو را، طبق دستور (ابن زياد) در ميان كوچههابا طناب به اينسو و آنسو كشيدند.