71
شبهۀ يك مرد مادّى مسلك، در سيزده قرن پيش
ابن ابى العوجا مردى كافر، معروف به زندقه و الحاد، و در عين حال، سخنورى بىباك و هتّاك و بدزبان بوده است كه علما و دانشمندان، از مجالست و برخورد با او گريزان بودند و براى پرهيز از شرّ زبانش، از او فاصله مىگرفتند.
روزى در موسم حج، ابن ابىالعوجا و جمعى از مُلحدان و همفكرانش در مسجدالحرام نشسته بودند و ناظر اعمال حجّاج و سعى و طواف آنان بودند و با ديدۀ استهزا مىنگريستند و مىخنديدند.
در نقطۀ ديگر مسجد نيز، حضرت امام صادق عليه السلام نشسته بود، در حالى كه جمعيت انبوهى از شيعيان، اطراف امام خود را گرفته بودند و از منبع سرشار علوم آسمانى حضرتش بهرهمند مىشدند.
ملحدان، رو به ابن ابىالعوجا كرده و گفتند: الان موقع مناسبى است براى مجادله كردن با اين مرد كه نشسته و ديگران، دورش را گرفتهاند و شديداً مفتون عظمت و جلالت او هستند. چه خوب مىشود اگر بتوانى او را در ميان همين مردم، شرمنده و خجلتزده كنى.
ابن ابىالعوجا به خود باليد و گفت: بله. الان مىروم و مستأصلش مىكنم.
از جا حركت كرد و خود را به مجلس امام رسانيد و گفت:
«يا أبا عبد الله إن المجالس أمانات و لا بد لكل من كان به سعال أن يسعل ، فتأذن لي في السؤال »؟
«اى اباعبداللّٰه، مسلّم است كه مجلسها امانت است (ظاهراً منظورش امان خواستن از امام بوده كه سخنان كفرآميزش خشم مردم را برنينگيزد و منجر به قتلش نشود) هر كه خِلطى در سينه دارد و آزارش مىدهد، ناچار بايد با سرفه، آن را از سينه بيرون افكند. (يعنى هركس شبههاى در دل دارد و ناراحتش مىسازد و محتاج به سؤال است، چارهاى جز اظهار آن شبهه و طرح آن سؤال ندارد) آيا اجازۀ پرسش مىدهيد؟»
امام عليه السلام ، اجازۀ پرسيدن دادند و مرد زنديق آغاز سخن كرد و آنچه در دل داشت از