152
روز عرفه رو به پايان و آفتاب عرفات در شرف غروب است
آه كه دقايق حسّاس و بسيار پرارزش عمر ما، كمكم به پايان مىرسد. آفتاب روز عرفه، آرامآرام از صحراى عرفات و عرفاتيان، دامن خود را بر مىچيند. محفل لذّتبخش انس و معارفه با خدا و مجلس مخصوص ضيافت خالق مهربان تمام مىشود، و شايد هم ديگر تا آخر عمر، اين چنين لحظات بىنهايت عزيز و گران قدرى را به خود نبينيم و آرزوى يك بار ديگر ديدن اين زمين و آسمان و شنها و ريگهاى اين بيابان را در دل داشته و از نيل به آرزوى خود عاجز باشيم!
اى معبود مهربان من! ساعتهاى عزيز عمرم گذشت! هيچ نمىدانم چه كردهام و چه بهرهاى گرفتهام، اما همين قدر مىدانم كه من، اين بندۀ مسكين بينوا، مهمان تو بودهام و تو ربّ السّموات والارض هم، ميزبان كريم من بودهاى. پس حق دارم بگويم:
«إلهي من الذي نزل بك ملتمسا قراك فما قريته ، و من الذي أناخ ببابك مرتجيا نداك فما أوليته ، أ يحسن أن أرجع عن بابك بالخيبة مصروفا و لست أعرف سواك مولى بالإحسان موصوفا». 1
«اى معبود من! كيست آن كس كه با اميد پذيرايى، بر در خانهات بار انداخته باشد و از او پذيرايى نكرده باشى؟ و كيست آن كس كه به رجاى بخشش و انعامت، سر به آستانت نهاده باشد و از تو عطايى به او نرسيده باشد؟ آيا پسنديده است كه از در خانهات نااميد برگردم، حال آنكه جز تو، مولايى را به صفت احسان نمىشناسم؟»
چه بهتر اى خدا كه اين لحظات آخر وقوفم را در عرفات، با مناجات پرسوز حسين عزيزت عليه السلام به پايان برسانم كه در همين وادى و در مثل چنين روزى با اشك و آه و نالههاى جگرسوز، با تو اى حضرت معبود، سخن مىگفت:
«اللهم إنا نتوجه إليك في هذه العشية ، التي شرفتها و عظمتها بمحمد نبيّك و رسولك ، و خيرتك من خلقك ، و أمينك على و حيك ، البشير النذير ، السّراج